

|
|
|
|
باران ۱۲و نیم خوابید .... خوب نسبت به شبهای دیگه زود خوابیده ....به فکر افتادم بیام آپ کنم ....اما کتری نوشتنم قل قل نمیکرد .... گفتم یه دوری میزنم و خاموشش می کنم .... اما صفحه که لود شدم چنان ذوق کردم که اگه علی بیدار بود حتما بهش پز می دادم ..... آخه از پریشب تا امشب ۱۰ تا کامنت اضافه شده .... نخندید دیگه !!!! .... خب ما ندید بدیدیم .....ما هم کلی سر کیف آمده و کتری مان به قل قل افتاد....
امروز سالگرد ازدواج ما بود .... هرچند ته دلم خرسند بودم اما چند روز گذشته هیچ دل ودماغ نداشتم که یه ذره هیجان انگیزش کنم .... و از صبح یه چند تائی تبریک گرفتیم و کرور کرور کادو..... نمیخوام سر بدم از اوصاف عشق و اندر مدیحه با تو خوشم وبی تو ناخوشم.... چون می دونید که اینا کلمه است پشت دیوار سایبر میمونه .... هر چقدر هم خوب بنویسی اما خوشبختی لمس کردنیه ...تعریف کردنی نیست ..... به نظر من اگه از خوشبختی تعریف کنی یعنی خودش رونداری ...فقط آرزوش روداری ....من می خوام از یه واقعیت ملموس بنویسم .... از روز مره ..... امروزمن ازصبح پر بود از کارهای ضروری خونه .... تند تند و پشت هم .... درست لحظه ای که فکرمیکردم کارتمومه وکرم رو روی دستم میمالیدم ...... صدائی شبیه فرود اومدن هواپیما روی باندش بهم خبر می داد که سری هزارم لباسها آبکشی شدندو آماده در اومدن از لباسشوئی هستند .... و فقط کرم بنده حروم شده ..... تازه مژده بدم که زبان عشق من و باران چندروزیه بد گمشده .... و امواج کاملا منفی برای هم می فرستیم .... راستی کتاب ۵ زبان عشق کودکان رو خوندید .... نویسنده اش معتقده که هر بچه ای حتما یه زبان عشق داره که با اون زبان میشه با اوارتباط برقرار کرد ........و این زبان ها ۵ تا هستند که به واقع ۵ روش اند .... هر چند هر بچه ای یک زبان مخصوص خودش داره اما حتما و کما بیش به بقیه هم پاسخ خواهدداد ..... خلاصه من و باران فعلا سرگردونیم .... اما به این که می خوام بگم توجه کنید ..... حتما همتون ....همه مامان ها که وبلاگ می نویسید لمس کردید که بالحظه لحظه این بچه ها بزرگ شدن چه لذتی داره .....و حتما همتون از بودن در این لحظات لذت می برید که اونها رو ثبت می کنید .... اما آیا هیچ دور و برتون دیدید مادری رو که از بودن در این شرایط ذله است .... به ستوه آمده ....کلافه است .... مدام شکایت می کنه .... مدام غر میزنه .... لعنت می کنه .... هیچ فکر کردید که اون چه حسی داره ؟.... حتما مطمئنید که لذت نمی بره ..... اما چه قضاوتی کردید ؟....فکر کردید که اغراق میکنه ؟..... یا بهش حق دادید ؟....آیا تقصیره اونه که نمی تونه لذت ببره یا تقصیره بچه است که نمی گذاره مادرش لذت ببره ؟ آیا هیچ وقت به فرزندش(فرزندانش)دقت کردید ؟.... آیا واقعااین بچه همون طوریه که مامانش تعریف می کنه ؟.... هیچ فکرکردید که آیااین بچه با بچه من فرق داره که من اینهمه لذت می برم ومادر او از مادر بودنش اینهمه متنفره ؟.... البته من شکی ندارم که برخی ادمها چه مادر باشند یا نباشند به ذاته بلد نیستند لذت ببرند ..... بلد نیستند خوشبخت باشند .... این آدمها حتی اگر دردوموقعیت یکسان قرار بگیرند با کسی که به قول خود آنها شانس دارد .... اما حتما دراین شرایط هم احساس بدبختی و بذ شانسی دارند ..... ومن حتی دیدم بچه هائی روکه به واقع عاصی کننده هستند.... اما یه کم سرگردونم در این شرایط .... کی مقصره ؟؟؟؟ والدین ؟؟ بچه ها؟؟؟ آیا در پیدایش این بچه ها پدرومادر دخیلند .....؟ چرا بعضی بچه ها بیش فعالند ؟.... آیادر این عاصی بودن والدین خودشون سهیمند ؟.... راستش این مادر و فرزند ها در بین وبلاگی ها حضورندارند ..... چون اساسا مادر لذتی رو حس نمیکنه که بخواد اون رو ثبت کنه .... اینقدر از کلنجار رفتم خسته و درمونده است که دیگه دست و دلی به نوشتن نداره .... اما این زوج ها وجوددارند .... من یکی از این مادر و فرزند ها رو در اقوام دارم .... اما هیچ وقت نتونستم در مورد اون شرایط درست فکر کنم و نتیجه بگیرم .... من بالاخره نفهمیدم بچه او ذاتا مردم آزاره یا با رفتار نادرست والدین اینطور شده .... آخه من رفتار مادرش رو هم نمی پسندم .... امانمی فهمم که این رفتار اودر اثر فشار وتنش اینگونه شده یا ....؟؟؟؟ خلاصه که قضیه همون اول مرغ یا اول تخم مرغه..... واسه همین هر وقت ایم مادر نگون بخت به من میزسه وسر شکوه وناله سرمی ده من یه چیزی تو مایه های مجسمه نگاش ما کنم .... چون واقعا تمی دونم با چه کلامی می تونم بهش بگم :"زندگی زیباست"..... اصلا راستش رو بخواهید اسم زیبا روهم اگه به زبون بیارید حتما آر پیجی اش رو خواهید دید ..... خواهش میکنم اگه نظری ....حرفی .... اطلاعاتی .... مطالعاتی ..... در این مورد دارین ما رو بی بهره نگذارید ...... خب حالا عکس..... فکرمیکنید چندتا عکس انداختم تا این یه دونه دراومد؟؟؟؟ خودتون ببینید...... ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط مهسا مامان باران| لينک ثابت امشب عجیبم ....
هوای گریه دارم دراینشب بی قرار دنبال تومیگردم دنبال یک تکیه گاه امشب سرعت مغزم زیاده ....به هر چی فکرمی کنم ویژی می ره و به تهش می رسه .....بد وخوبش قاطیه ..... زمانش هم قاطیه... میره به ۱۸ سال قبل وقتی سوم دبیرستان بودم ....وبرمیگرده ویژی میره به ۱۸ سال بعد وقتی باران سوم دبیرستان روتموم کرده ....اشک توی چشمم سنگین میشه .... چشمم درد میگیره ..... به ندیدن فکرمیکنم.... ترس از ندیدن تنم رو سرد میکنه ....به ام اس و به سر درد میرسم ....پزمیشم از دلهره .... دلهره و دلهره ..... می پرم به سال اول دانشگاه .... طول زمان گذشته رو وارسی میکنم.... عمقش رو همین طور .... سرعتش هم که زیاده چون طولش زیاده.....فرمول سرعت یادتونه .....طول به زمان ..... آرزومیکردم کاش عمق به زمان بود.....دلم می گیره ..... یه نگاه به باران که اونطرف تر خوابیده میاندازم ..... به درازی راهی که در پیش دارم می رسم ..... چقدر راه اومدم.....!!!!! زیاد.....وهنوز هم چقدر خودنمائی میکنه ..... دلم می خواد ته این شب سرد و ساکت زمستانی داد بزنم .....آهای خدا کجائی؟؟؟؟؟..... می خوام به در درگاهت به زانو بنشینم ....این بار نه برای التماس .....برای شکر ..... دلم می خواد وقتی سر برداشتم سپیده زده باشه و من اینباردر عمق توگذر زمان رو نفهمیده باشم ..... دلم می خواد همه چیزهائی رو که دارم همه روبا همبغل کنم وچشمهام وببندم تا بوی بارون رو حس کنم ....وقطرات نابش رو روی پوست صورتم لمس کنم ..... به من بگید تا بدونم تونستم شما رو با خودم به سفر خیال انگیزم ببرم .....؟؟؟؟؟ منتقل شد ؟؟؟؟..... حالا چندتا عکس .... باغ وحش ....و کیف کردن باران از این جونورها..... کلاس باله .....هر چند که تازگیها عکس گرفتن از باران سخت شده چون نمیدونم چرا ثابت نمی ایسته .... یا سرش رو بالا نمی گیره .....اما به هرحال ..... این یکی روهم به خاطر آرامشی که در بک گراندش هست می گذارم ...... دریای سرد پائیزی که من همیشه عاشقش هستم ..... راستی هوا که سرد میشه ماهی ها کجا میرند ؟؟؟؟.... نگید ته آبها ....که این جوابیه که از بچگی شنیدم ..... ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط مهسا مامان باران| لينک ثابت ساعت ۳ نیمه شبه ....ومن بعد از مدتها دلی از عذا در آوردم ووبلاگ گردی کردم....اما هیچ کجا کامنت نگذاشتم.... آفرین برمن.... زمان بهم ریخته است .... کارهام درعقب افتادگی به سر میبره....ومن دندان به جیگرم....چون..... یک هفته ای هست که با بخیه دندان وآفت دهان ...درد و آه وافغان عمر سپری میکنم ....الان هم که جونم بالا میاد تا یه خط تایپ کنم چون کی بوردم فارسی لیبل نشده .... میدونید که زود برمی گردم ....
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388 توسط مهسا مامان باران| لينک ثابت |
Designed By :HAMRAZ